از قلاده های دشمن تا فواره های عبرت
به بهانه اكران فیلم تحسین برانگیز " قلاده های طلا"

می توان فیلم های ساخته شده در رابطه با فتنه 88 را به دو بخش تقسیم کرد:
الف- فیلم های زمان فتنه: فیلم هایی که در جهت بصیرت بخشی با هدف مقابله با شورش ها و دفاع از جمهوریت نظام در همان سال ساخته شده اند. اصولا شاید بتوان با اندک مسامحه ای همه ی آنها را ذیل مستند بحران تعریف نمود. مستند بحران قله ی مستند سازی است. هر چند بیشتر آن فیلم ها از لحاظ فنی، امکانات و عوامل محدود بودند و چه بسا امكان جمع آوري تمام جزئیات سوژه شان را نداشته اند، اما به لحاظ رتبه جایگاه رفیعی دارند. یزدان تفنگ ندارد، دختر لر، پایان فراموشی، ایران سبز از جمله این فیلم هاست که به موقع ساخته شدند، با امکانات حداقلی و تکنیک مخصوص به خود حداکثر تاثیر و تلنگر را داشته اند.
ب- فیلم های بعد از فتنه: این آثار با هدف زنده نگهداشتن وقایع و اتفاقات آن سال ساخته شده است.گشایش نقطه های کور و روشن نمودن علل و زوایایی که در کوران و بحبوحه ی حوادث دیده نشده است از اهداف دیگر این آثار است، با قالب و نوعی نگاه خاص . این آثار هر چند عظیم و پر خرج، موشکافانه و جامع، دارای عوامل زیاد و پر تجربه و فیلمنامه قوی باشند، از لحاظ درجه و رتبه به پای فیلم های بخش الف نمی رسد.
چه بسا اگر آثار هنری بخش الف نبود فتنه، پدر نظام را در می آورد و دیگر فرصتی برای ساخت فیلم های نوع ب نمی رسید. ضمن اینکه آثار ذکر شده در بخش الف ساده و مختصر در حد توان و وسع سازندگان شان ساخته شده اند البته با رعایت نسبی نکات هنری و تکنیکی. البته ساختن فیلم در فضای امنیتی جامعه نیز دشواری های خاص خودش را دارد. نسبت این فیلم ها به فیلم های نوع الف، نسبت مختار است به حبیب بن مظاهر و .... مختار هر چند به خون خواهی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله نقشه ها و زحمتهای فراوانی کشید لشکری فراهم کرد تا انتقام خون سید الشهدا و یارانش را بستاند اما به هر حال در کربلا نبود، او از شمشیرزنی در رکاب سید الشهدا و نایل شدن به درجه شهدای کربلا باز ماند. حال بعد از انتخابات که غبار فتنه روی اذهان خیلی از خواص نشسته بود هنرمندانی مخلص با بصیرت آمدند وسط ميدان. اینها می دانستند هر چه سریع تر می بایست اثری تولید کنند تا هم از فضای جناح بندی ها به دور بوده و هم با وجود امکانات محدود بتوانند مسائل فنی را هم رعایت کنند تا جذابیت مستند محفوظ بماند. اهمیت آثار هنری ساخته شده بعد فتنه در این است که انسان با تماشای آنها به نوعی به محاسبه نفس می پردازد، جزئیات و زوایایی را می بیند که از دید او پنهان مانده بود، شاید هم مثل این قلم به دست متوجه شود در چه خواب غفلتی به سر برده. اینجاست که اگر وجدانش بیدار باشد خود را ملامت می کند که چرا متوجه نبوده بصیرت کافی نداشته تا به موقع در صحنه باشد و برای خوابانیدن آتش فتنه کارهایی را که از عهده اش بر می آمده انجام دهد. در این گونه آثار آدم در می یابد که چه کسانی مظلوم واقع شده اند چه کسانی با چه لباس هایی خیانت کرده اند علت آن چه بوده. فلان جا آن فلان اتفاق جرقه اش به چه علت زده شد. گوشهای چه کسانی در آن موقع کر بود و گوش های چه کسانی شنوا و ... . مهم تر از همه نسل امروزی درس می گیرد عبرت می گیرد. قدر بعضی چیزها را بیشتر می داند. ابهاماتش بر طرف می شود. خلاصه آن فیلم ها در راستای حفظ موجودیت نظام بود، این فیلم ها در راستای حفظ موجودیت تاریخ انقلاب؛عبرتي براي آنهایی که ندیدند به نحوی تمام یا بخشی از آن را.
"اخراجی های3"، که تولید آن در قالب طنز آب سردی بود روی جنبش سبز و سران فتنه، استقبال گسترده مردم از این فیلم از یک سو خشم معاندین و جریان فسیل شده فتنه را طوری بر انگیخت که همراه با تحریم این فیلم، اقدام غیر اخلاقی کپی رایت و قرار دادن آن در فضای مجازی زبانزد شده بود و در سایت های بیگانه و ضد انقلاب عوامل سازنده آن را مورد هجمه قرار دادند . یا "پایان نامه" که کارگردانی اش توسط یک جوان از نسل امروز می باشد خود حامل پیامی بود، با وجود تمامی ضعف هایش. این فیلم توسط برخی ها در سالن سینما مورد تمسخر واقع شد. بد اخلاقی ها بروز کرد و مردم با چشم دیدند، پاره شدن پرده های حامل تصاویر این فیلم ها را دیدند و به قضاوت نشستند.
از میان فیلم های ساخته شده این " قلاده های طلا" است که می تواند بیشتر از دیگر آثار نماد آثار بخش ب باشد.
"قلاده های طلا"؛ با نگاهی محققانه و بی طرفانه به اتفاقات قبل و بعد از انتخابات ، روایتی دارد جامع و مستند؛ سعی دارد علل و عوامل به وجود آورنده فتنه را به نمایش بگذارد. البته جامعیت روایت نیز به این معنا نیست که اثری سمبل کاری شده و برای رفع تکلیف باشد. بلکه شخصیت هایی در روند این اتفاقات دنبال می شوند. طالبی همچنان که در سریال به کجا چنین شتابان سعی در تبیین خطرات دنیا طلبی کرده بود، در این اثر نیز به لایه های دنیا طلبی بعضی ها که دخیل در ایجاد فتنه بودند اشاره کرده است؛ نه این که کارگردان بخواهد این لایه ها را از پیش خود وارد فیلم نماید بلکه این ذاتی بحث فتنه بود. موفقیت این اثر نیز بر می گردد به همان نیت مخلصانه و هدفی که خود سازنده اشاره کرده است: برای جلوگیری از تحریف تاریخ. البته می بایست سعی و پشتکار تمامی دست اندرکاران فیلم را ستود.
و بالاخره طالبی شکست ناپذیر توانست سنگینی باری که بر دوش اش بود سالم بر زمین بگزارد. انشاالله همانطور که خودشان می خواستند حضرت فاطمه زهرا (س) گوشه چشمی به ایشان نموده باشد.
***
به هر حال دست مریزاد هم به "الف"ی ها و هم به "ب" ای ها؛
زوایای بسیار زیاد دیگری نیز هست که هنوز مغفول مانده که هنرمندان می بایست به آنها بپردازند. مخصوصا هنرمندانی که از آن زمان احساس کم کاری دارند، احساس پشیمانی دارند- از موضع منفعلانه ای که داشته اند-، توبه خود را می بایست با ساخت آثاری در خور توجه که واقعیت را نشان دهد کامل نمایند. آثاري از نقش رسانه ها ، نقش حزب اللهي ها، نقش احزاب، نماينده ها و... تا واقعيت هاي جزئي تر از جریانات آن سال و خلاصه كم كاري هاي صدا و سيما در اين زمينه ها و...
روح بیدار
نگاهی به جلسات سخنرانی استاد روح در مسجد صاحب الزمان مشهد
در نهایت استاد روح را می بینیم که وارد شده مردم به احترام ایشان بر خاسته و خوشامد گویی می کنند. در مقابل هم استاد روح با تواضع و لطافت مخصوص به خود عکس العمل نشان داده و سپس به سمت جایگاه رفته روی صندلی ای شبیه سایر صندلی های مسجد می نشیند.- استاد روی منبر نمی نشیند. آب جوش برای استاد آورده می شود. میکروفن دوربین و مسجد جاسازی می شود مردم همه آماده سراپا گوش هستند. استاد کلام خود را آغاز میکند : با آیه "و ننزل من القران ما هو شفاء و ...". ابتدای بحث استاد مروری دارد به مباحث گذشته و سپس به اصل مطلب. تفسیر و برداشت های استاد از قرآن موشکافانه، بیشتر از طریق قرآن به قرآن است. بعضی اوقات استاد ابتدای جلسه از جمعیت حاضر در خواست می کند تعدادی قرآن پخش شود تا همگی به آیات مد نظر برای شرح و توضیح دست رسی داشته باشند.
در حین بحث استاد خاطره هایی از بزرگان، علما و شخصیت های مختلف بیان می نمایند، گاه خاطراتی هم از خود. بیان شیرین با لهجه شمالی، جدیت در ارائه ی بحث ها در عین استفاده از طنز، تکیه کلام ها و ترکیبات کلامی خاص،شادابی و طراوت خاصی دارد که مخاطب را خسته نمی کند. اشارات استاد به مسائل تاریخی، اجتماعی و سیاسی روز کشور و گاه شهر حکایت از احاطه و تسلط استاد به این گونه مسائل دارد. در برخی جلسات دیده می شود استاد سلسله مباحث خود در موضوعی را رها کرده و جلسه ای را اختصاص می دهد به اظهار نظر در یکی از مسائل چالشی نظام. روشنگری های استاد در سال فتنه 88 زبانزد خاص و عام بود.
بعد از اتمام جلسه در ایام عزاداری مداحی مختصری توسط یک مداح جوان انجام می شود و استاد هم مشتری پر و پا قرص این روضه و مصیبت است. بعد از جلسه نیز استاد با صبر و حوصله مثال زدنی همراه با گشاده رویی و لبخند مرجع پاسخگویی به مسائل و ابهامات جوانان از دانشجو و طلاب می شوند؛ بدین ترتیب دقایقی نیز به این صورت سپری می شود. این پاسخ گویی حتی تا دم درب اتومبیلی که استاد را به منزل می رساند نیز ادامه دارد. بعد از این استاد سوار بر اتومبیل یکی از مستمعین تاکسیران جلسه می شود و به منزل خود رهسپار می شود. منزلی که در مقایسه با منازل سایر میهمانان جلسات این مسجد شاید دورترین نقطه به این جا باشد. نقطه ای خارج از شهر مشهد: گلبهار.
استاد معمولا ماههای رمضان و محرم و صفر هر شب در این مسجد سخنرانی می کند. گاهی هم علاوه بر این در مساجد و جلسات دیگر نیز به ایراد سخنرانی می پردازد.
از استاد حجة الاسلام روح محصولاتی صوتی و تصویری توسط موسسه آرمان وارد بازار شده است:
رویکرد اجتماعی اسلام، معنویت عدالت عقلانیت، شرح نامه امام علی ع به مالک اشتر، شرح نامه امام خمینی به حاج احمد آقا، شرح دعای ابوحمزه ثمالی و ...


بسم الله الرحمن الرحیم
لذت حضور و ادبیات حضور
- می خواهم با این انگشتی که رای می دهم چشم نتانیاهو را کور کنم.
- من صبح نمی خواستم زود برم رای بدم اما چون در تلویزیون دیدم که رهبرم اول وقت پای صندوق حاضر شدند. دگرگون شدم و از خودم خجالت کشیدم و آمدم برای دادن رای.(یک خانم مانتویی عینکی هم روی پیشانی داشت).
-بگذارید کار خودشان (دشمنان) را بکنند ما هم کار خودمان را می کنیم.
- خب بیایید نگاه کنند پشت سرم رو که چند نفر هستند نیز به توضیح نیست.
-من شرمنده هستم که حجاب خوبی ندارم ولی می خواهم بگم که به اصل که برسد همه مردم حاضرند تا پای جان بیایند.
- من انقلابم را دوست دارم و... (پیرزنی که به سختی به پای صندوق های رای آمده در پاسخ به خبرنگار که می پرسد چرا شما با این حالتان به این جا آمده اید؟)
-...
بقیه را شما بگویید.
+++
- خداییش شک دارم اگر ناگهان خبرنگاری جلوی من را بگیرد و سوالی ازم بپرسد بتوانم در پاسخ جمله ای را درست ادا کنم چه برسد به اینکه بخواهم عباراتی در حد جملات بالا بگویم.
+++

مشهد.قاسم آباد.دانشکده مهندسی.90/12/12. ساعت حدود 12 ظهر
آغازی دوباره در نمایش مقاومت
به بهانه اکران فیلم " 33 روز"
"33روز" آغاز خوبی است برای تولید آثاری قوی تر در زمینه مقاومت ملت ها در مقابل اسرائیل و استکبار. آثار انگشت شماری در این زمینه ساخته ایم. مثلا از قدیمی ترین آنها " بازمانده" را به خاطر می آورم. هر چند در این رابطه هیچ چیز جای مستند را پر نمی کند.
پیام فیلم را به طور کلی می توانیم از زبان سرباز زن اسرائیلی بشنویم در خطاب به فرمانده اش که می گفت حزب الله در عین اینکه به زن و فرزند خویش عشق می ورزند دست از مبارزه برنمی دارند. آنها برای اعتقادات خود مبارزه می کنند... به همین خاطر فیلم تا حدودی تحت الشعاع این جنبه از حزب الله قرار گرفته است. پرداختن بیش از حد به بارداری زن فرمانده.
از محسنات فیلم میتوان به نمایش فعالیتها و جایگاه زنان در مبارزه، به خصوص دادن انگیزه به مردان برای مبارزه اشاره کرد.
نمایش تکنیک ها و وسایل تسلیحاتی رژیم صهیونیستی برای مبارزه علیه مقاومت نیز از دیگر ویژگی های این اثر است. امّا نباید از روش ها و ابداعات نیروهای حزب الله تنها به عملیات شهادت طلبانه آنها اشاره نمود؛ در این اثر تنها شاهد شلیک شدن موشک ضد تانک مرکاوا هستیم. امّا از مشاهده مراحل ساخت، و چگونگی ساخت آن حتی در حد اشاره محروم هستیم. مخصوصا اینکه فرمانده اسرائیلی اعتقاد داشت که این موشک ها از ایران وارد شده است. و ما جوابی برای این حرف در این اثر نداشتیم.
یکی از خلاقیت های حزب الله این بود که سیستم مخابراتی مخصوص به خود داشت. امّا جای اشاره به آن دراین فیلم خالی بود.
در ضمن اهالی عیتا الشعب خیلی خوش تیپ دیده شده اند با وجود این همه مبارزه و سختی معیشت.
در آخر از زحمات سازندگان این اثر تشکر کرده و امیدواریم این اثر انگیزه ساخت آثار بیشتر و ظریف تر در این وادی را برای دیگر هنرمندان نیز به ارمغان بیاورد.
بسم الله الرحمن الرحیم
محصولات من در رابطه با سال روز حماسه نه دی
پیشاپیش تبریک عرض می کنم ب پیشگاه رهبری بزرگ مقتدر و مردم شریف به مناسبت فرا رسیدن نه دی ماه دو سالانه راهپیمایی حماسه ساز مردم مان بر علیه فتنه گران و بر له جمهوریت نظام.
یک سرود هم دارم به همین مناسبت برای مربیان پرورشی مدرسه و مسجد:
بسم الله الرحمن الرحیم
قیام ضد وال استریت مریخی ها
مصاحبه تلفنی با جناب آقای سوپر من
***
*علیک. شما؟
- من یک دانشجوی خبرنگار هستم؟
*شماره منو از کجا پیدا کردی بچه!؟
- خیلی دنبال شماره شما گشتم از خیلی ها پیگیر شماره شما بودم از بازیگرا، از فیلم بردارانی، که وسط جنبش تصویر برداری می کردند از جناب آقای مایکل مور و... به دفتر مرکزی هالیوود هم هر چه تماس می گرفتم در دسترس نبود...
- (با یک خمیازه)...فرمایش؟
*خواستم بگم من خیلی عاشق کار های بشر دوستانه شما بودم و هستم؟ اما چشام کور بشه ایشاالله، تو این روزا تو خیابونا هر چی سرم رو بالا بردم و به آسمون نگاه کردم شما رو در حال پرواز پیدا نکردم؟ نگران شدم با خودم گفتم نکنه به دست سازمان سیا افتاده اید یا شنلتون خدای نکرده مورد اصابت گلوله های پلیس و ارتش قرار گرفته.
-ها! چی چیزها خیالاتی شده بچه! نه بابا چند وقته هالیوود در حال رایزنی با کره مریخ اند تا چندین نفر را به عنوان نیروهای دشمن سازماندهی کنند و به جنگ با من بفرستند. اما مثل اینکه چند تا عوضی جلوی هالیوود اروده کشی می کنند و نمی گذارند کار ها پیش برود.
*مردم تو خیابون توی خیابان های شهر. از دور التماس دعا دارند و اعلام کرده اند که هم اکنون نیازمند یاری سبز تان هستند. خاطره حماسه های چندین نود دقیقه ای شما هنوز از یاد این ملت اسطوره پروار! ببخشید اسطوره پرور نرفته است. من به نمایندگی از 99 درصد از مردمی که در جای جای خیابان های وال استریت و جاهای دیگه به جنبش اعتراضی خود ادامه ی داده اند و چادر زده اند سوالی داشتم.
*اینقدر مزخرف نگو دیگه من سرم خیلی درد می کنه زود باش بنال!
- می خواستم بپرسم در این جنبش مبارزاتتان را از کجا آغاز کرده اید تا مردم هم به شما بپیوندند؟ اگر ممکنه برنامه هایتان را برای پیروزی در این جنبش بیان کنید.
- مردم تو خیابان وال استریت چه کار می کنند؟
* ای بابا جناب آقای سوپر من ! حتما شوخی تون گرفته!
-هر هر هر...دروغم چیه سوپرمن کی شوخی داشته سیبچه! بهتره واضح صحبت کنی. گفتی چند در صد از مردم آمدند بیرون؟
* 99 در صد
- یعنی چی دایناسوری آمده تو شهر؟ داره شهرها خراب می کنه؟ یا مریخی های نامرد آمدند و دارند شهر رو نابود می کنند؟
* هه هه هه شما واقعا شوخی تون گرفته !؟ دایی ناسور؟؟!!!
- بچه پرو دیگه داری شورشو در میاری ها!
* اوه ببخشید جناب آقای سوپر من. چطور شما اطلاع ندارید؟! مردم مدتی است که علیه سرمایه داران و اقتصاد برشکسته دولت وضع بیکاری دارند انقلاب به پا می کنند که دولت را سرکوب کنند. شما هم حتما جزء ناراضیان هستید دیگر مگه نه؟
- البته بیکاری که بد نیست؟ من هم فعلا بیکارم.
*چطور از بیکاری ناراضی نیستید؟ از کجا نان شب گیر می آورید تا بخورید؟ زندگی تان چطوری می گذره؟
- با حقوقی که شرکت هالیوود برام واریز می کنه... اه وارد مسائل خصوصی می شی ها!
* یعنی شما از وضع موجود راضی هستید؟
- از این بهتر نمی شه. هر وقت کسی خواست خرابکاری کند هالیوود خبرم می کند؟ تا جایی هم که من اطلاع دارم مردم بدون من و بت من و امثال من و کسانی که ما رو ساپورت می کنند کاری ازشان ساخته نیست؟ آب در هاون می کوبند؟ ...می بخشید یک لحظه گوشی...
( صدای داخل گوشی):
[ -چیه جک! مگه نمی بینی مصاحبه تلفنی دارم:
+ می بخشید قربان یک عده دارند درب منزل تان با شدت تمام می کوبند بیایید بیرون پنجره را نگاه کنید مردم دور بر منزل شما دارند شعار های مسخره آمیز می دهند علیه شما
-(وحشت زده و با فریاد) چی؟ ... کی جرئت کرده آدرس منو به چند تا آدم پتیاره بده برو مواظب باش نزنند آیفون تصویری منو خراب کنند!!!
+ قربان کار از کار گذشته مردم دارند شعار می دهند: " سوپر من بازیگر بازی ما رو بنگر جنبش وال استریت شنلتو پاره دید"]
-مخاطبین عزیز مثل اینکه مریخی ها زودتر به منزل حاجی سوپر من حمله کرده اند ببخشید مصاحبه ما نیمه تمام ماند تا بعد...
بسم الله الرحمن الرحیم
این یادداشت بعد از تماشای فیلم در جشنواره پارسال نوشته شد دوباره آن را به روی کمانگیر آوردم:
خب که چه؟!
یادداشتی بر فیلم " یه حبّه قند" اثر سید رضا میر کریمی
این اثر میر کریمی را می توانیم در ادامه فیلم " به همین سادگی" بررسی کنیم. به همین سادگی نمایش یک روز زندگی در یک شهر مدرنیته بود. یه حبّه قند نیز تصویری است از یک شبانه روز زندگی ساده و صمیمی سنتی.
میر کریمی آنقدر به دل این زندگی رفته که حتی از وجود حشرات موذی یا زنبور نیز فراموش نکرده است. و چنان ما را درگیر مراسم جشن نموده که انگار بوی غذا را می توانیم استشمام کنیم.
کارگردان به کرّات به مسائل مذهبی این زندگی نیز اشاره داشته است. طوری که ما این مسائل را از زندگی آنها نمی توانیم جدا کنیم. به همین خاطر پردازش آن هم عمق دارد و هم تازگی. مثل جمله یکی از خانم ها به دخترش که نمازتو خوندی؟ واین نشان می دهد که تقریبا همگی اهل نماز هستند؛اینجا نماز خواندن یک امر غیر عادی جلوه نمی کند- قابل توجه کارشناسان مذهبی کمپانی های سریالسازان مذهبی- و یا صحبت کردن با روحانی فیلم در مورد خمس و زکات در حین شکستن تخمه، و یا پنهان نمودن چهره ی آرایش شده زن زیر چادر و نشان دادن آن فقط به همسر.
شخصیت روحانی هم قابل بررسی است، کسانی که روحانی ندیده اند و یا برایشان سوال است که آیا روحانی می خندد آیا روحانی دراز می کشد و... به طور کلی در مورد نحوه زندگی کردن این قشر سؤالات مبنایی دارند این فیلم را نیز میبایست در کنار "طلا و مس" و "زیر نور ماه" ببینند. هر چند روحانیت روحانی فیلم نیز آن چنان پررنگ نیست. ولی همین که نشان می دهد روحانی فیلم هم مانند بقیه افراد در برپایی جشن عروسی شریک است تأثیر خودش را دارد. حتی در مراسم شام از ابزار همراه اش نیز برای پیشبرد کارها استفاده می کند مثل شمارش مهمانها با صلوات شمار- این اسم را نگارنده متن از خود در آورده-.
ما میرکریمی را در «زیر نور ماه» دیدیم. این سابقه ذهنی به ما اجازه نمی دهد تا «به همین سادگی» از کنار «یک حبه قند» عبور کنیم. زیر نور ماه تلنگر بود این نمایش. زیر نور ماه حرکت بود و این ایستا. این فیلم از اشارات سیاسی به دور است. در حالی که در آن فیلم نمایش جنگ فقر و غنا بود که وظایف روحانیت را بیش از پیش به آنها گوشزد می کرد و در زمان خودش بسیار انتقادی. امّا این فیلم چه اشاره ای دارد؟ فقط در حد همان سؤالاتی که جوان از روی لب تابش با روحانی در میان می گذارد؟ بابا دست مریزاد سید رضا!
"خب که چه؟" پرسشی است که پس از پایان فیلم ذهن را مشغول می کند. دلیل پرداختن به این زندگی چیست؟ آیا کارگردان می خواهد یک الگو معرفی کند؟ آیا این الگو برای همه مردم قابل اجراست؟ آیا صمیمیت را می خواهد نشان دهد - در این صورت آیا در شهرهم موقع عروسی بیشتر فامیل ها دور هم جمع نمی شوند؟ و آیا در چنین لحظاتی شاد و خندان نیستند؟ و ...
این همه اتفاق در کشور و جهان و اطرافمان می افتد اما دریغ از یک اشاره به یک خبر. آیا نمی شد بازیگران در حین آماده سازی مراسم، در مورد هدفمندی یارانه ها یا سهام عدالت، بحث مسکن، یا فتنه سال گذشته با هم صحبت کنند؟
نمایش زندگی اصیل ایرانی بدون مذهب غیر ممکن است و مذهب ما با سیاست و اجتماع عجین بوده است.
فیلم فرزند زمان خود نیست. و ما تنها درکی که از زمان داریم این است که داستان این فیلم زمانی است که " لب تاب" وارد زندگی مردم شده است.
پس نوشت:
این نقد را هم از میان نظرات آوردم خواندنش بد نیست:
اگر خودش رو هم ببینم بهش میگم.میگم:فیلمت خیلی مزخرف بود!این چی بود ساخته بودی؟! یک فیلمی رو تقدیم به خانواده های ایرانی کن که حداقل یک کم شبیه به زندگی ایرانی ها باشه.
اولاً یک دختر با حیای ایرانی اینقدر خودش رو جلو یان و اون وا نمیده.
انگار
نمایش موی زن ها توی فیلم ها تبدیل به یک قانون شده! هر فیلمی که می بینی
نقش زن زیر چونه اش و موهاش دیده میشه. اینا برای جوونا مثل زلزله است.
بیچاره شون می کنه. چرا کسی نمی خواد بفهمه که یک صحنه ی کوچیک می تونه
حالات درونی یک جوون رو از این رو به اون ر و کنه. مخصوصا با این بازیگرایی
که همه شون بر و روشون خوبه!
یک سوال:
کدوم یک از خانواده های ایرانی دخترشون رو اینجوری به عقد کسی در میارن؟داماد خارج باشه و دختر تو روستای خودشون!یا للعجب!
بیست دقیقه ی اول فیلم که ما چیزی جز فک زدن خانوم های فیلم ندیدیم. شما اگر دیدید بگید!
من
به زبون خودم دارم حرف می زنم. مطمئن باش اگر یه خورده تو نقد نویسی قلمم
بهتر بود چند صفحه به کوبوندن این فیلم می پرداختم!چی بود این؟!
من با
چند تا از دوستام رفته بودم. همه مون حیرون مونده بودیم که این چی بود؟! از
چند تا از تماشاچی ها پرسیدم. اونا هم حیرون بودند. از حالات افراد موقع
خروج از سینما میشد فهمید که همه شون اعصابشون از اینکه 2 ساعت سر کار
بودند خورد شده بود.
یاحق
بسم الله الرحمن الرحیم
به مردمی که برای خدا به خشم آمدند
یک ماه است که وبلاگم را به روز نکرده ام.
نه که مطلب نداشته باشم. نه حال اش بود و نه فرصت اش.
اما امروز با این خبری که شنیدم می بایست حداقل در چند خط خوشحالی خودم را در کمان گیر به ثبت برسانم. و امّا خبر:
" سقوط سفارت اسرائیل توسط مردم مصر ".
یادش بخیر اول انقلاب وقتی لانه جاسوسی آمریکا توسط جوانان دانش آموز و دانشجو تسخیر شد امام بزرگوار رحمة الله علیه آن را انقلاب دوم نامید و آن را مهمتر از انقلاب اول در بهمن57 دانست-حال شاید به این خاطر که جوانان با توجه به بصیرتی که به دست آورده بودند و شناختشان از آرمان های انقلاب تشخیص دادند که می بایست سفارت آمریکا را نابود کنند بدون اینکه امام لقمه آماده را در دهان آنها بگذارد -. و این انقلاب دوم جرقه ای شد برای انقلاب های بعدی در ابعاد مختلف مملکت که متاسفانه کمتر صورت گرفت. و حالا ما داریم به چشم مشاهده می کنیم که جرقه ی این انقلاب دوم در سایر کشور های اسلامی شعله ور می شود. خدا کند که ما پل نباشیم. باعث حرکت برادران دیگرمان باشیم. اما خودمان حرکتی نداشته باشیم. و آنها از ما عبور کنند.
خبر رسید امروز 70 نفر از اعضای سفارت اسرائیل صبح امروز از مصر فرار کرده اند. چه خبر فرح بخش امید وار کننده ای. خدا را شکر . دست مریزاد به برادران غیرتمند و انقلابی مصر. حقا که امیر المومنان علیه السلام خوب در حق شان داد سخن داد:
" از بنده خدا، علی امیر المومنین به مردمی که برای خدا به خشم آمدند، آن هنگام که دیگران خدا را در زمین نا فرمانی و حق او را نابود کردند... " (نامه 38نهج البلاغه)
امید وارم برادران مجاهد مصری ما بیست سی سال بعد هر گاه یاد می کنند این یوم الله را که باعث تسخیر لانه جاسوسی اسرائیل شده اند به خود و عمل خودشان ببالند و خدا را شکر کنند.
به برادران مصری ام توصیه می کنم این روحیه را حفظ کنند. و تاریخ انقلاب ما را مطالعه کنند. واز این مطالعه درس بگیرند و عبرت. و تفکر کنند و دقت که چه شد برخی از این جوانان انقلابی تسخیر کننده لانه جاسوسی امروز از این عمل خویش پشیمان هستند. و تفاوت این ها را با افرادی که روحیه خودشان را حفظ کرده اند دنبال کنند.
بسم الله الرحمن الرحيم
از عكس آقا تا بيانات آقا
بچه حزب اللهي ها را مي توان از يك لحاظ به چند دسته تقسيم بندي كرد و آن لحاظ اين است:
نوع رابطه بچه حزب اللهي ها با رهبري :
دسته اول: رابطه و عشقشان به آقا را تنها با قاب عكسي پر مي كنند؛ و بعضا دعاهايي كه در حق رهبري مي كنند. براي اين دسته كمتر پيش مي آيد كه به بيانات رهبري گوش كنند. اين دسته را من معمولا داخل برخي هيئت ها يا جلسات مي بينم. اينها در موبايل شان پر است از عكس هاي گوناگون و قشنگ از رهبري. براي اينها انگار مشخص است كه رهبري در هر نوبت چه مي خواهد بگويد. بله آمريكا كه دشمن ماست، انرژي هسته اي هم حق مسلم ماست، امسال هم سال جهاد اقتصادي است ديگر و ...
گوش سپردن به فرمايشات رهبري براي اين افراد انگار تكرار مكررات است و وقت تلف كردن. البته هيچ وقت اينها در ظاهر اين طور اظهار نظر نمي كنند.
دسته دوم: علاوه بر توجه به تصوير و دعا ،كم و بيش صحبت هاي رهبري را از طريق اخبار و روزنامه ها گوش ميكنند. ولي باز هم همان حس گوش دادن به تكرار مكررات در اين دسته هم به مراتب وجود دارد. يا لااقل اين افراد ارزش اين بيانات را همرديف با اخبار ديگر يا بيانات روحانيون ديگر مي بينند.
دسته سوم: توجه به بيانات رهبري از طريق اخبار و رسانه ها ايشان را اقناع نمي كند.كم و بيش سعي دارند صحبت هاي رهبري را به طوركامل بخوانند يا گوش دهند. امّا همه صحبت ها را هم ضروري نمي دانند گوش دهند. مثلا اگر يك نفر از اين دسته دانشجو باشد براي مثال بيانات رهبري در جمع نظامیان را نيازمند نمي بيند بخواند.
دسته چهارم: اين دسته فهم بيانات نيز برايش مهم است. خدا خير دهد يك روحاني را كه مي گفت صحبت هاي رهبري ارتباط تنگاتنگي با مسائل روز دارد. يا در رابطه با دو سه -روز گذشته است يا هفته و ماه گذشته و يا سال اخير. بنابراين اين عده براي اين كه بتوانند بيانات رهبري را خوب فهم كنند مي بايست با اخبار و مسائلي كه پيرامونشان در شهر يا كشور مي گذرد تا منطقه و جهان با خبر باشند. بدين ترتيب رهنمود و راهكار هاي ايشان براي آينده را نيز بيشتر درك مي كنند.
تنها افرادي مي توانند به عمق فرمايشات رهبري برسند كه مانند ايشان اطلاعات و اخبارشان به روز باشد. اين طيف حتي توصيه هاي اخلاقي رهبري را نيز در راستاي مسائل سياسي - اجتماعي روز مي دانند.
اين گروه بيانات رهبري را در ادامه كلام حضرت روح الله رحمه الله مي دانند. ايشان ولايت فقيه را ادامه ولايت ائمه معصومين عليهم السلام مي دانند. همين طور كه خود را ملتزم مي بينند براي فهم اسلام به نهج البلاغه و صحيفه سجاديه و احاديث معصومين عليهم السلام بپردازند بيانات امام و رهبري نيز برايشان باعث فهم درست از اسلام مي شود.
اين عده اعمال و سكنات و طرح هاي خود را با تمسك به بيانات ايشان به پيش مي برند و براي خودشان نظري قائل نيستند بر خلاف برخي افراد كه از كلام رهبر براي مقاصد خوب يا بد خود استفاده ميكنند.
خلاصه اينكه اين دسته خود را فناي في ولايت مي دانند. اينها يادداشت برداري مي كنند، پيگير هستند و حتي از ديگران مخصوصا مسئولين دستورات و توصيه هاي رهبري را بازخواست مي كنند.
بله ما براي فهم صحيح آيات قرآن و حتي روايات به شان نزول آن ها بايد توجه كنيم تا به ضرورت نزول آيه در آن شرايط زماني و مكاني پي ببريم. در اين رابطه هم همين گونه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
این مطلب را هنگام بعد از دیدن این فیلم در جشنواره نوشتم که در سایت آینه جادو نیز ثبت شد.
پایان نامه جسور
با نگاهی از بیرون به فیلم می توان به خط شکن بودن در پرداختن به سوژه ای تازه و ناب اشاره کرد آن هم از یک کارگردان جوان کم تجربه.
روند فیلم شروع نسبتا خوبی دارد امّا هر چه از فیلم می گذرد سیر نزولی دارد در پرداختن به موضوع فتنه. بیشتر جنبه تعقیب و گریز به خود می گیردمثل فیلم های پلیسی.به عبارتی حواشی نسبت به متن ظهور بیشتری دارد.
از صحنه های خوب و تأثیر گذارفیلم می توان به اتاق تدوین منافقین اشاره کرد. امّا در مورد بحث فتنه بیشتر به پرداخت ظاهر قضایا ی سال گذشته نیازمندیم تا مباحث پشت پرده.
کارگردان به جز صحنه ی تجمع دانش جویان در دانشگاه وارد متن قضایا نشده و تنها به یکی دو گزینه در حد اشاره پرداخته است. از جمله شکستن شیشه مغازه صحافی، و صحنه ای در اواخر فیلم که وسط چهارراه سطل های زباله و خرده شیشه و دود می بینیم که آن هم بعد از شلوغی ها است. بقیه موارد مربوط هم بیشتر حالت گفتاری دارد و جدل.
حرف آخر اینکه این فیلم فیلمی ضد فتنه است. فیلمی ضد استکباری، ضد صهیونیستی، اثری در راستای بصیرت افزایی، در راستای پیروی از ولایت فقیه و حمایت از انقلاب و جمهوریت آن، با وجود تمامی ضعف های آن.
ساخت آن توسط یک نیروی تازه نفس جوان، نشان از آینده انقلابی خوب سینمای ما دارد.
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان بسیجی و پلیس
قسمت چهارم
س2: ...
دقیقا یادم نیست سؤالات را. فقط می دانم در رابطه با مجوز پاسخم این بود که دوربین کوچک را نیازمند به گرفتن مجوز نمی دیدم. از طرف کجا آمده بودید برای تصویر برداری ؟ هیچ جا؛ خودم داشتم به صورت تمرینی برای کلاسم مستند تهیه می کردم.
دوربین را امانت گرفته بودم. از دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی. سوال دیگر از چگونگی ارتباط من با انصار حزب الله پرسیدند که گفتم هیچ ارتباطی ندارم.برای چه آمدید تصویر برداری از تجمع غیر قانونی؟ نوشتم برای پوشش تصویری اعتراض به حملات وحشیانه حکومت آل سعود به بحرین.
برگه سوال و جواب من از یک صفحه بیشتر نشده بود؛ امّا هنوز آن سه تا رفیق در حال جواب پس دادن بودند.
***
این را هم ذکر کنم که سه نفر از بازداشت شدگان در بازجویی هایشان مشخص شد که حکم سپاه داشته اند. آن سه نفر را همان شب آزاد کردند.
***
و ما شدیم 14 نفر. چه شماره مقدسی!
***
این مرحله با هر سختی ای بود به پایان رسید.
ما را از این سالن به سالن دیگری هدایت کردند. بله در سالنی کوچک چشم مان به جمال پر نور میله های بازداشتگاه منور شد. قبل از ورود به سلول های مخوف ! می بایست در یک اتاق اسباب هایمان از جمله کارت و سوئیچ و کمربند و پول را تحویل آن اتاق می دادیم. آنها هم هر چه را که دریافت می کردند یادداشت نموده در کمد کوچکی نگهداری می کردند. گرسنه شده بودیم. یک پلاستیک نان بربری زردچوبه ای را نیز برای مان آوردند. هر کس که وسایل اش را تحویل می داد می رفت داخل.
به سختی شلوارم را نگه می داشتم. این هم از شکنجه های امشب بود.
دو ردیف بود اتاق ها، ردیف جلو به انفرادی بیشتر شبیه بود. از اتاق آخرش گفتند بریم برای خودمان پتو برداریم. کنار اتاق آخر هم با فاصله یک دیوار سلولی دیگر هم بود که من اول فکر کردم آن اتاق آخر است. رفتم پتو بردارم. دیدم دو سه نفرند پشت میله ها که قیافه شان به مجرم واقعی شباهت دارد. با وحشت سریع برگشتم مثل اینکه لولو خرخره دیده باشم.
پتو زیاد بود. سه-چهار تا پتو برداشتم. و به ردیف پشت رفتم اتاقی که رفتیم برای 14 نفر کوچک بود من که رفتم به زور خودم را جا دادم. دو سه نفر دیگر بیرون از اتاق پتوشان را انداختند و دراز کشیدند.
فکر کنم ساعت حدود 2 نصف شب بود. بعد از یک بازجویی سفت و سخت یک خواب درست و حسابی می چسبید. امّا مگر این ها می گذاشتند. مدتی را بچه ها به خنده و دلقک بازی گذراندند. مرد ریش سفیدی هم در کنار اتاق دراز کشیده بود. چهره اش به مجرم نمی خورد. ولی آرام بود و واکنشی به سر و صدای بچه ها نشان نمی داد. فردایش کم کم روش با ما باز شد و صحبت می کردیم.
***
موقع نماز صبح بیدار شدیم نمازی به کمرمان زدیم. دو سه تا دستشویی هم در سالن داشتیم. درب دستشویی ها اُپِن بود. می بایست بهره برداری از آنها می بایست مراقب می بودیم از جهاتی.
دوباره دراز کشیدیم و خوابیدیم.
***
با سر و صدایی از سلول های آن طرف، چشمانم کم کم باز شد. داشتند سر متهمی داد می زدند که به چه اجازه ای سیگار کشیده است؟!
بلند شدم تا برم با مدرسه تماس بگیرم. گفتند هنوز کادر اداری نیامده است. بی خیال قضیه شدم.
صبجانه برایمان کره و مربا آوردند.
***
ساعتی بعد به نوبت بچه ها دو نفر دو نفر می رفتند بیرون برای انگشت نگاری و باز جویی دوباره. در همین آمد و رفت. یکی از بچه ها خبر آورد که حدود 15 نفر پسر و 6 دختر را دیشب در پارتی شبانه گرفته بودند و سریع با تعهد آزاد شان کرده بودند. بعضی از بچه ها ناراحت شده بودند و عصبی از این حرکت پلیس.
مدتی گذشت چایی هم آوردند برایمان .
دور هم جمع شده بودیم. و مشغول صحبت کردن بودیم. ملائکه به بچه امید می داد که آمده ایم و تا آخرش هم هستیم و یه سری صحبت های آرمان خواهانه داشت به خورد بچه ها می داد. فکر نمی کردم کسی باشد که از کارش پشیمان شده باشد.
مرد ریش سفید هم داشت قضایای خودش را برایمان تعریف می کرد...ظاهرا یکی دو نفر سرش کلاه گذاشته اند حالا به هر علتی پایش به باز داشتگاه باز شده بود.
یکی دو تا از بچه ها هم خواب را ترجیح داده بودند برای گذران اوقات.
موقع نماز شد همه وضو گرفتیم. یکی- دو تا از بچه ها مرا جلو انداختند تا پیشنماز باشم. اذان را ملائکه گفت و آن حاج آقا هم به ما پیوست و تکبیرة الاحرام نماز ظهر بسته شد. یک نماز جماعت در بازداشتگاه. بعد از نماز هم یک تکبیر بلندی گفتیم که ستون های آن جا به لرزه درآمد.
بعد از نماز مرا صدا زدند. در سالن وسط یک آقایی بود. تک تک انگشتانم را به صفحه ی جوهری سیاه رنگ زد و بعد در یک فرم در جدولهایی مخصوص هر یک از انگشتانم را بر آن فشار می داد. بعد چهار انگشت با هم و شصت هم جدا. رفتم در یکی از اتاق هایی که دیشب بازجویی می کردند. دو باره چند سوال کردند که چه رابطه ای با انصار حرب الله دارید؟ چرا کوکتول مولوتوف حمل کردید؟!! با جواب هایی که دادم بازجو رو به همکارش کرد و گفت این آقا را آزاد کنید برود. نفس راحتی کشیدم. برای آنها عجیب بود که من یک معلم قرآن هستم.
می بایست کارت شناسایی نشان می دادم. رفتم به خانه تماس گرفتم که به آدرس این جا یک کارت یا شناسنامه ای برام بفرستند.
برگشتم به سلول. دم در قابلمه ی بزرگی آورده بودند و داشتند در ظروفی غذا برای کادر و زندانی ها می کشیدند ابتدا نخواستم غذا بخورم. خانواده منتظر من بود تا با من ناهار بخورند. صبحانه هم زیاد خورده بودم. ولی تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده غذای بازداشتگاه را امتحان کنم. انصافا غذای پر گوشتی بود.
غذای آنهایی را هم که در حال بازجویی بودند را هم گرفتیم و در کناری گذاشتیم.
ملائکه غذا نمی خورد. گفتم چرا؟ اصرار که کردم گفت روزه ام. دراز کشیده بود. او هم نگران بود. آخه کدام آدم با یک سردار دست به یقه می شود. خب تقصیر سردار بود دیگر می خواست با لباس شخصی نیاید.
***
در میله باز شد جلایر آمد داخل امّا به شدت ناراحت بود پشت بندش شریعتی آمد آن هم همین طور. چی شده؟ گفت: وثیقه ی 50میلیونی با دو ماه زندان! دلداری اش دادیم که حتما می خواهند بترسانند شما را . احساس دوری می کردم از بچه ها.کمی آزار دهنده بود، من می خواستم آزاد بشم ولی آنها هنوز در اینجا می بایست می بودند. با این حکم هایی که برایشان بریده اند.
لزگی و چند تای دیگر هم آزاد شدند. خوش تیپ کت و شلواری مان برادر قائمی.او هم قرار بود برایش کارت شناسایی بیاورند تا آزاد شود ولی بعد فهمیدم او هم گرفتار شده و او هم شده بود جزء پنج تا. تنها فردی از انصار حزب الله بود که حکم سنگین برایش بریده بودند.
صدایم زدند که بیایم بیرون. وسایلی رو که دیشب به آنها امانت داده بودم تحویل گرفتم. یک شماره از اینجا گرفتم تا به خانه قائمی زنگ بزنم برای آوردن کارت اش. با بچه ها خدا حافظی کردم. جلایر روی پله ها نشسته بود. او زود تر با من خداحافظی کرد. خجالت کشیدم. از آن طرف به من می گفتند سریع راه بیافت.
داخل سالن بازجویی که شدم پدرم را دیدم. ترسیدم با خنده رفتم با پدرم رو بوسی کردم. او هنوز گیج بود و هنوز نمی دانست به چه علتی من آمده ام آن جا. فقط می دانست یک مشت بچه بسیجی بی مخ -به گفته خودش- دیشب در باز داشتگاه بوده اند.
آمدیم بیرون. حمید استاد را با دو سه نفر دیدم. بیرون تو کوچه مقابل در پلیس ایستاده اند. بعد ازاحوالپرسی و جویا شدن از وضعیت بچه ها. به پدرم دلداری دادو به من گفت داریم با یکی دو تا از مسئولین و از جمله آیت الله علم الهدی رایزنی می کنیم که سریعتر بچه ها را آزاد کنند.
***
پدر: دیگه نبینم که به این تجمع ها بیایی ها و گرنه من می دانم و تو!
والسلام
پس نوشت:
- دیدید بالاخره به پایان رسید. البته باز وسوسه شدم که یک قسمت دیگر برایش راه بیندازم و بشود پنج قسمتی.
- تحلیل این داستان با خودتان. من زیاد اهل تحلیل و بررسی نیستم.
- وبلاگ پنح بسیجی خبر های جدید را در این رابطه می دهد. جویا شوید.
- بالا آمدیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود قصه ما کجاش دروغ بود؟
- خب بچه ها برید بخوابید فردا زود بلند شید!
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان بسیجی و پلیس
قسمت سوم
وانت وارد حیاط پلیس امنیت واقع در بلوار جمهوری اسلامی همان گاراژدارا شد. وانت دیگر هم آمد. دو نفر دو نفر پیاده می شدیم. من ملائکه هم با هم پیاده شدیم. داشتند اسم و رسم مان را می نوشتند و وسایلی را که از ما گرفته بودند در فرمی A5 یادداشت می کردند. عجیب بود برای من هم در آن نوشته بودند که کوکتول مولوتوف و ... حمل کرده است.
دیدیم از قبل جلایر و یک جوان دیگری را هم گرفته اند اسمش شریعتی بود رفیق جلایر بود. این دو نفر را قبل از تجمع گرفته بودند. آن هم با چند تا کوکتول مولوتف. پلیس به ماشین شان شک کرده بوده قبل از اذان دستگیر شده بودند. با این وجود، این دو نفر سابقین السابقین به حساب می آمدند.
مدتی داخل حیاط بودیم، بچه ها جریانات را برای هم تعریف می کردند. بحث و جدل هایی آرام هم بین بچه ها و پلیس به وجود می آمد در رابطه با فلسفه، حکم و مجوز شرکت در تجمع. در آخر هم کسی قانع نمی شد و هر طرف هم به این نتیجه می رسید که وظیفه ی خودش را انجام داده است. البته بحث ها جدی نبود. هنوز مراحل قانونی بازجویی شروع نشده بود. این صحبت های داخل حیاط من باب گرمی مجلس گفته می شد.افراد پلیس نیز به گمان خودشان داشتند ما را نصیحت می کردند. یکی از دلایل آنها برای دستگیری ما این بود که از این تجمع ما افراد جنبش سبز سو استفاده کرده و حادثه یا انفجاری انجام می دهند.
از بچه ها بعضی ها که نماز شان را نخوانده بودند همان داخل حیاط شروع کردند و نمازشان را خواندند. من هم نماز عشایم را خواندم. بعد داخل زیر زمینی شدیم. یک سالن داشت دو تا اتاق یک در دیگر هم داشت که حیاط را می شد از داخل آن دید. زیر
زمین عمیق و مخوفی نبود. چند تا مبل و صندلی کهنه و نیمکت بود.گفتند بشینید. نشستیم. صندلی به اندازه کافی نبود.مرتضی که روی زمین نشست. معلوم نبود تا کی قرار است اینجا بمانیم. من امیدوار بودم که همین امشب آزادمان کنند. امّا هر چه زمان می گذشت کمی آثار نگرانی در چهره بچه ها پیدا می شد. من هم همین طور. امّا هنوز هم بعضی ها سعی داشتند شوخی و لبخند از چهره شان پاک نشود. یکی از بچه ها خنده ای کرد و باعث عصبانیت باز پرس شد. و با تندی رو به همه گفت: چه خبره انگار آمدید خانه خاله! بلند شوید بایستید! کی گفته بشینید روی صندلی. باز جویی ها شروع شد. بچه ها دو نفر دو نفر وارد اتاق می شدند. یک بازپرس هم میزش داخل سالن بود. باز جویی هم به این صورت بود که در یک برگه ی مخصوص بازجو یا باز پرس- نمی دانم هر چی شما اسم ش را می گذاری- یک سوال می نوشت و ما هم می بایست جواب را به صورت کتبی بر روی کاغذ می نوشتیم. بعد تحویل بازپرس می دادیم او جواب را می خواند و بر اساس جواب ما یک سوال دیگر می نوشت و ما نیز باید به آن پاسخ میدادیم تا... ممکن بود این سؤال و جواب چندین صفحه طول بکشد. یک نفر از کادر آنجا هم بود با مویی زرد رنگ. مرد خندانی بود گاه گدار شوخی می کرد با بچه ها. یا آنها را در نوشتن راهنمایی می کرد. بیشتر وقتِ باز پرسِ داخل سالن به سؤال و جواب با جلایر و شریعتی و مجتهدی زاده گذشت. ما از دور نگرانی و ناراحتی را در چهره دوستانمان مشاهده می کردیم. برای اینکه سریع باز پرسی ها جمع و جور شود. به نفرات آخر هم برگه دادند و باز جو داخل سالن در عین بازپرسی از آن سه نفر به بقیه هم رسیدگی می کرد. من هم جزء آخرین نفرات بودم. آن مرد مو زرد هم زحمت انتقال برگه را بین من و بازپرس می کشید.
***
س 1: نحوه مطلع شدن شما از تجمع غیر قانونی مقابل کنسولگری عربستان به چه نحوی بود؟
هل شده بودم نمی دانستم چه جوابی بدهم. مرتضی هم همزمان برگه ای گرفت و مشغول پر کردن آن شد. جالب بود آن مرد مو زرد مرتضی را می شناخت. انگار که ماهی چند بار مرتضی مهمان این جا باشد! جواب های مرتضی را که می دید با خنده ای به او می گفت خوب بلدی جواب بدی آقای ملائکه. بعد مرتضی را نشان می داد به بچه هایی مثل من که نمی دانستیم چه جوابی بدهیم و می گفت از این یاد بگیرید که چه جوری جواب می دهد تا خودش را از مهلکه نجات بدهد.
بلند شدم ببینم مرتضی چی نوشته نگاه کردم دیدم در پاسخ اولین سؤال که پرسیده بود اتهام شما شرکت در تجمع غیر قانونی و اخلال در نظم عمومی وتمرد از دستور پلیس است چه پاسخی دارید؟ نوشته بود: "اینجانب مرتضی ملائکه اتهامات خود را شامل شرکت در تجمع غیر قانونی واخلال در نظم عمومی و تمرد از دستور پلیس را قبول ندارم."
و در سوالات دیگر اینطوری نوشته بود : بنده در نماز جماعت واقع در بلوار سجاد مشهد شرکت کرده و در ادامه براساس تکلیف دینی و شرعی به فرع دینم یعنی تولی و تبرا از مشرکان و کافران عمل کرده و از تمامی جنایات ال سعود و آمریکا و اسرائیل و دیگر دشمنان خدا انزجار جسته و از حق دفاع کردم و برای یاری مسلمانان بحرین و یمن و لیبی به هر طریق اعلام آمادگی میکنم ...
و بدین ترتیب اولین سؤال را جواب دادم:
"بنده اصلا در تجمع حضور نداشتم چون تجمعی نبود بلکه اقامه نماز جماعت بود و فقط از طریق پیامک های جمعی خبر به دستم رسید که قرار است مقابل کنسولگری عربستان نماز جماعت برگزار شود. من هم برای پوشش تصویری این نماز جماعت به آنجا رفتم."
در اصل هم همین بود. من را وقتی گرفته بودند که هنوز نماز جماعت هم تمام نشده بود.
...
پایان قسمت سوم
پس نوشت:
-این قسمت از داستان از جهت محکم کاری به تایید برادر ملائکه رسانده شد.
- کمی تا قسمتی پوزش از خوانندگان گرامی به خاطر طولانی شدن این تیر از کمان گیر.
- این داستان در "پنج بسیجی" هم به ثبت رسیده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان بسیجی و پلیس
قسمت دوم
روی موبایل، فلش و دوربین چسب کاغذی زدند و اسمم را نوشتند. مدتی تنها بودم. گاهی می نشستم و ریا نشود ذکر می گفتم شاید شکافی بردارد این قفس تا آزاد بشم. و به سریال مختار برسم. با خودم فکری کردم گفتم خب اگر این قفس با نیروی ایمانم شکاف بردارد و آمدم بیرون تکلیف دوربینی که به امانت دست من بود چه می شود؟ که حالا دست برادران سوپر وظیفه شناس نیروی انتظامی است، یاد احمد احمد و خاطراتش افتادم. چه تشابهی!! بلند شدم از داخل فنس بیرون را تماشا کردم سربازان اطراف قدم می زدند. همسایه ها هم گاه گدار رد می شدند یک مرد خوش تیپ با کروات از جای ما رد شد و با پلاستیکی از میوه داشت مثل اینکه می رفت خانه. یک نفر دیگر پلاستیکی کیک و کلوچه داشت و به یکی از بچه های نیروی انتظامی تعارف کرد. تشکر کردند ولی برنداشتند آخه یک پلیس وظیفه شناس که نباید سر مآموریتی به این گستردگی چیزی بخورد. این طرف فنس را نگاه کردم یکی از سربازان نیروی انتظامی داشت با سرباز راننده وانتی که من سوارش بودم صحبت می کرد.
ازش پرسیدم داداش امشب تا کی اینجاییم به سریال مختار می رسیم یا نه؟ خنده ای کرد و گفت همی مختار رِ نگاه مُکُنِن که الان کار دستتان دِدِه.
سخنی بود شگرف و بس منطقی.
حوصله ام داشت سر می رفت.
گاه گدار طنین صدای الله اکبر و مرگ بر آمریکا و آل سعود و آل سقوط و ... در آسمان بالا می رفت.
در همین اثنا صدای پلیس و جوانی را شنیدم. مثل این جزء تجمع کنندگن بود. او را داخل وانت فنس دیگری که در جلوی وانت من بود انداختند. داشت اعتراض می کرد یک پلیس که نباید فحش بدهد زشت است و... یک چیزی تو همین مایه ها. مدتی بعد اوهم آمد پیش من. کت و شلواری قشنگ مناسب مجالس رنگارنگ ، با ریش و قدی رشید و بلند.
مدتی بعد موتور سوار های یگان ویژه با سر و صدایی دشمن شکن یکی یکی وارد کوچه شدند و از مقابل من رد شدند. انگار که دارند برای من رژه می روند. مثل اینکه تجمع تمام شده بود. چندین نفر دیگر را نیز گرفته بودند.
یکی دو نفر نفر آمدند پیش من. مرتضی ملائکه -همراه با کیف دوربینی که من بهش داده بودم- کاظم لزگی، بقیه بچه ها را نمی شناختم. یک نفر دیگر را نیز پلیس با شدت و ضربه به داخل وانت پرت کرد و از وی فیلم برداری کرد و با تندی از او اسم ورسم اش را می پرسید و مورد مؤاخذه اش قرار داد طوری که من شک کردم که او بسیجی است و خیال کردم نفوذی ای باشد یا از برادران! جنبش سبز. نمی دانم زیاد سر در نیاوردم. اسم اش را بعدا متوجه شدم: مجتهدی زاده
ظاهرا کوکتول مولوتفی وسط جمعیت پلیس انداخته بود. چراغ دوربین بد جوری به چشم اش می زد. می خواستم از فیلم بردار اشکالات فنی در رابطه با نور پردازی اش بگیرم ولی تقیه کردم.
یکی از بچه ها سرباز نیروی انتظامی بود و طوری که می گفت دو هفته دیگر بیشتر به خدمت اش نمانده بود. خیالی هم نداشت که یک وقت اضافه خدمت و تنبیهات دیگر در پرونده اش بکارند.
لزگی می گفت چند روز دیگر باید به خدمت اعزام شود. و کیف اش که تمام مدارک اش در آن بوده را در تجمع جا گذاشته بود. با این وجود هر هر داشت می خندید! نه به این و نه به من که هیچ کارت شناسایی ای همراهم نبود.
یک نفر دیگر هم یقه تی شرت اش مورد الطاف دستان مبارک پلیس قرار گرفته از حالت روزمرگی خارج شده و به مرحله فنا نزدیک شده بود.
مرتضی ملائکه هم سابقه دار بود یک بار دیگر هم او را دستگیر کرده بودند. پیرارسال روز چهل و هشتم؛ آن روز بچه های مطالبه یک نمایشگاه انسانی جلوی حرم راه انداخته بودند مبحث اسلام ناب و عدالتخواهی را در بین مردم باز می کردند.
***
هفت- هشت نفر می شدیم. وانت به راه افتاد.
همان اوایل کار سر و گردن بالا برده و نسیمی به غبغب انداختم و رو به بر و بچ گفتم: من اولین نفری هستم که داخل فنس شدم. و جزء سابقین محسوب می شوم. حواستان جمع باشد.در تمام مسئولیت ها و مقاماتی که در آینده به ما رو می کند من اولویت دارم. و از اشکال هندسی نظام من استوانه را انتخاب می کنم.
لزگی از تو جیب اش یک موبایل در آورد. تعجب کردم. گفت من دو تا موبایل همراهم بود. یکی خودم را دادم پلیس و این یکی را نگه داشتم. گفتم چه جوری؟ گفت دیگه ما یک زمانی جزء گشت ورودی حرم بودیم می دانیم که چه جوری می گردند.
با همین موبایل اس ام اسی به مسئول دفتر دادم که بله این طوری هاست و فعلا دوربین بی دوربین. تماسی هم به خانه گرفتم و به مادرم گفتم من امشب دیر تر می آیم. چند نفر دیگر هم تماس گرفتند.
من هم یک معلم قرآن که کمتر تصور می کردم فردا از مدرسه ام جا بمانم. معلم قرآنی که پایش به بازداشت گاه باز شود وای به حال شاگردانش.
توجه تان را به یک میان برنامه جلب می کنم:
از فرصت داخل فنس استفاده کرده و ادا بازی و شوخی کردن آغاز نمودیم:
- سلامتی سه کس زندانی و سرباز و بی کس
- از اون بالا می یاد پایین یک دسته حوری همگی کاکل زری ... .
پایان قسمت دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان بسیجی و پلیس
- این داستان براساس داستان های دزد و پلیس و تام و جری نیست. این داستان از اساس روی پای خودش ایستاده است.
- تقدیم به پنج رفیق آزاده که پس چند روز اسارت به آغوش خانه و جبهه فرهنگی بازگشتند.
- این دوستان جزء اولین زندانیان حزب اللهی شرکت کننده در تجمع های مقابل سفارت عربستان در حکومت جمهوری اسلامی هستند.
- مرتضی ملائکه-مجتهدی زاده- جلایر- شریعتی- قائنی.
قسمت اول:
صبح جمعه کلاس مستند سازی داشتم. در آخر تکلیف دادند که برای جلسه آینده یک مصاحبه از زوایای مختلف گرفته شود.
همان روز خبر دار شدم قرار است بچه حزب اللهی ها مقابل سفارت عربستان نماز مغرب و عشا بخوانند و بعد هم شعار و ...
با توجه به جذابیت هایی که این حرکت می توانست داشته باشد تصمیم گرفتم دوربین سونی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی را قرض گرفته و علاوه بر پوشش تصویری نماز جماعت مصاحبه ای هم انجام بدهم به عنوان تمرینی که ازم خواسته بودند.
***
با تاکسی که داشتم می آمدم متوجه شدم هنوز یک چهارراه مانده به کنسولگری نیروهای پلیس درهر دو طرف خیابان ایستاده اند ولی راه مسدود نشده بود. نگاه کردم دیدم از بر و بچه های بسیجی خبری نیست. رفتم جلو به سمت سفارت. فقط نیروهای پلیس بودند اطراف کنسولگری و آنطرف خیابان. نرده هم گذاشته بودند. از دفعه های قبلی امنیتی تر شده بود. برگشتم به همان چهارراه دیدم بچه ها آن سمت خیابان هستند و همه در حال گفتن اذان هستند. من هم با احتیاط دوربین را در آورده و مشغول تصویر برداری شدم. بعضی از دوستان گفتند تصویر نگیر دوربین ات را می گیرند اذیت می شوی. ولی به حرف نکردم. یک نفر گفت از بچه ها تصویر نگیر از دور بگیر گفتم چشم بعضی ها دوست نداشتند تصویر شان ضبط شود. شاید به خاطر اینکه اگر تصاویر به دست پلیس بیافتد و پلیس شناسایی شان کند باعث دردسر می شود. مرتضی ملائکه گفت بعضی ها کارمند و رسمی اداره جات به جای اینکه از آنها بگیری بیا هر چه قدر می خواهی از من فیلم بگیر.کیف دوربین را به مرتضی ملائکه دادم. تا کمتر مورد توجه قرار بگیرم.
پلیس با توجه به مسائلی که در تجمعات قبلی اتفاق افتاده بود هر بار تدابیرش برای امنیت سفارت بیشتر می شد. به همین خاطر امشب دیگر یک چهارراه مانده به سفارت را بسته بود و بچه ها نمی توانستند نزدیک سفارت بروند. یک چیز تازه دیگری هم که دیدم یک پلیس بود با یک دوربین، مشغول تصویر برداری از تجمع کنندگان.
نماز را نگذاشتند در خیابان بخوانیم به بهانه ایجاد ترافیک. در پیاده رو اقامه شد. من یک نمازم را خواندم نماز دوم را دیگر با جماعت نخوانم بلند شدم و چند تا تصویر گرفتم بعد رفتم آن سمت خیابان. از این طرف تصویری از نمازگزاران گرفتم. این سمت بهتر بود چون حواس پلیس بیشتر به آن سمت خیابان بود. با دو سه نفر از کسانی که به این تجمع نگاه می کردند صحبتی داشتم. گفتند ما هم جزء تجمع کنندگانیم منتهی رفتیم نمازمان را در مسجد خواندیم. در حال مصاحبه بودم که یکهو یک پلیس میان سال و کار کشته با لباس پلنگی آمد دوربینم را گرفت و با اخم و تخم بهم گفت مجوزتان؟ گفتم مجوز نیاز نیست برای این دوربین های کوچک خانگی که؟ بعد یک دستم را تاب داد و هل داد مرا به سمت جلو. گفتم دوربین امانت است. کاری به دوربین نداشته باشید. فیلم را پاک می کنم. حرف به گوششان نمی رفت که نمی رفت من هم خونسردی ام را حفظ کردم. مرا بردند به کوچه پشت کنسولگری و داخل قفسی کردند که پشت وانت سیاه رنگِ [در این جا سیاه یا مشکی رنگ عشق نیست رنگ روزگار سیاهی است که در انتظار است!!] پلیس تعبیه شده بود...
پایان قسمت اول
بسم الله الرحمن الرحیم
دانلود با قصد قربت
ده توصیه فنی-سیاسی برای دانلود اخراجی های 3
بشتابید بشتابید
ملت خداجوی ایران
اکنون که در انتقام از شهدای جنبش سبز، امکان دانلود فیلم اخراجیها 3 فراهم شده است، حتماً به
نکات زیر توجه فرمایید:
1. برای دانلود سریع با احتیاط عمل کنید. به کافی شاپ ها حمله ور نشوید و این کار
را به نوبت انجام دهید.
2. در ساعات آغازین شب ترافیک سنگین است. اگر برای دانلود با مشکل رو برو
شدید خسته نشوید. از 12 شب به بعد بهتر است.
3. این کار را با قصد قربت انجام دهید. هر کس سه عدد لوح فشرده کپی اخراجیهای
3 را به دیگری هدیه کند، عملش در لوح الاهی ثبت شده و سه در دنیا و 300 در
آخرت نصیبش می شود.
4. مشاهده نسخه قاچاق فیلم بدون پرداخت هیچ هزینه ای، عملی غیراخلاقی
است. لطفاً معادل مبلغ بلیط بعلاوه هزینه آپلود، کارمزد رسانه ها، شیرینی بچه
ها و سایر هزینه ها را به ما بدهید. یک در دنیا...
5. نگذارید ریاکاران این عمل مقدس را دزدی جلوه دهند. این نوعی اخذ غنیمت در
جبهه جهاد است و مردم خداجو هیچ وقت نمی توانند کار غلطی بکنند. دزدی
حقیقی، سرقت آرای صدها ملیون ایرانی سبز در سال 88 بود.
6. اخراجیهای3 دروغ است، اخراجیهای واقعی ما هستیم. فروش یک میلیاردی
اخراجیها نیز تقلبی بیش نیست.
7. خداجویانی که دندان روی جگر گذاشته و قبلاً تسلیم صحنه آرایی خطرناک اکران
اخراجی های 1 و 2 نشدند، باز هم صبر پیشه کرده و اینقدر مثل چیزندیده ها
نپرسند کپی اخراجی های 2 کی منتشر می شود؟
8. موقع دیدن این فیلم در اینترنت، لطفاً نخندید.
9. اگر می خندید، قهقهه نزنید.
10. دوستان بی جنبه! حداقل حرمت 72 شهید جنبش سبز را حفظ کرده و از خنده
غلت نزنید.
جنبش تیوب بازان سبز- شاخه فنی
پس نوشت:
- با تشکر از استاد و برادر گرامی ام سید محمد جواد میری که هم انگیزه دادند و هم مرا در تکمیل این نوشته یاری کردند.
